تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

بیداد!

چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391

سکانس اول:

 

یکشنبه جراحی شدم!... اتاق عمل... از اونجا که ناحیه جراحی روی پام بود بی حسی موضعی از طریق نخاع شدم... برا اولین بار بود که جراحی می شدم و برای اولین بار هم بی حسی نخاعی!... فضای اتاق عمل باحال بود... جراحه کلی بام شوخی میکرد و میگفت باحاله که همه دکتریم! (بیمار هم دکتره!)

ساعت 1:30 بعد از ظهر جراحی شدم... قبلش تو یه اتاق، تنها روی تخت بستری دراز کشیده بودم!... فقط چند نفر از اعضای خانواده رو تو جریان گذاشته بودم!... صرفاً به خاطر مادر پیر ناتوان و علیل ام!! چون اگه همه میدونستن به نوعی مادرم هم خبر دار میشد!... به شدت شخصیت استرسی داره!... قضیه هم برمیگرده به سالها پیش که یه بچه چند ساله پسر ازش به خاطر بیماری فوت میشه و از اون موقع استرسی شده!... شاید باورتون نشه وقتی یه سرماخوردگی ساده میگیریم کلی استرس میکشه بنده خدا!!

 

بی حسی نخاعی خییلی برام جالب بود!!... پاهام عین سنگ شده بودن!... هر چی به خودم فشار آوردم که بتونم یک میلی متر (دقت کنید یک میلی متر نه یک سانتی متر!!) تکون بدم نشد که نشد!!... اون موقع بود که به فکر بیمارای قطع نخاعی افتادم!!... اونا همیشه خدا دارن اینجوری زندگی میکنن!!... خیییلی بد بود!!... خیلی!... خیلی!... این بنده های خدا دارن چه جور زندگی میکنن!؟... واقعاً که باید قدر سلامتی رو همیشه بدونیم و از خدا تشکر کنیم!

 

 

سکانس دوم:

 

چند وقته از دست کارهای این جماعت دور و بری ام به شدت ذله شدم!!... یادمه یه کلیپی از امام (ره) پخش شد تو تلویزیون که مال دهه شصت بود و مربوط به اغتشاشات اون روزا!... گفت چرا کاری میکنید دشمن خوشحال بشد!؟ (اگه دقت کرده باشید امام با لهجه شیرینی صحبت میکنه و از فعل بشد هم زیاد استفاده میکنه!)... گفت چرا آنچه آمریکا دوست داره شماها انجام میدید!؟... بعد یه اخم شدیدی کرد و با ناراحتی تمام گفت: بابا نکنید این کارها را!!... حالا این جمله اش رو من این روزها خطاب به خیلی ها میگم!!... واقعاً که جامعه ما امروزه کارهایی میکنن که به قول داداشی از من مخ آدم موشک میشه!!!... بابا نکنید این کارها را!!

 

 

سکانس سوم:

 

احوالات من زیاد تغییری نکرده!!... احساس میکنم دچار افسردگی مزمنی شدم!!... شاید به یه تغییر اساسی نیاز داشته باشم!! شاید...... !!

 

 

سکانس چهارم:

 

تو زندگی خییییلی بی گناه محکوم شدم!!... حتی تو این روزا!!... جدیداً دارم به این فکر میکنم گویا اسم آدما با روحیات و شخصیتشون قرابت داره!!... و چقدر سخته بی گناه محکوم بشی و نتونی بی گناهیتو اثبات کنی!!... به قول شاعر:

بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود!

 

 

سکانس پنجم:

 

خییییلی وقتا دوس دارم زمان به عقب برگرده!!

 

 

سکانس ششم:

 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

 

 

سکانس پایانی:

 

 

داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم!




...

سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

حرفهای دلمان را به کی بزنیم!؟


درد دل هایمان را کجا ببریم!؟


احوالات این روزها را کجا نقل کنیم!؟

.

.

.

.


گویا خدا هم از شنیدن و دیدن آن خسته شده است!!



به اندازه یک ابر دلم میگیرد وقتی از پنجره بر پوچی افکار این جهانیان می نگرم!


زندگی را با تعداد نفس هایی که میکشی اندازه نمیگیرند، با آن لحظه هایی اندازه می گیرند که نفست بند می آید!

آغازی نه چندان خوب!

سه شنبه 8 فروردین 1391

سال نو فرا رسیده... این روزهای من روزهای خوبی نیست!!... بیشتر از هر زمان دیگه ای غمگین، دپرس، افسرده، تنها، بی کس، ناراحت، به شدت دارای حس یتیمی(نداشتن پدر!!) و ..... هستم!!... به یاد ندارم هیچگاه تو زندگی اینجوری شده باشم!!... 


دوست بسیار بسیار عزیزم اصغر (اصالتاً تهرانی هست و هم اکنون استاد یکی از دانشگاههای اصفهان هستش) بیشتر از هر کسی این روزها در جریان زندگیم هست و میدونه در چه حال و احوالی هستم!... به نوعی سنگ صبور این روزهام اون شده!... (ایشان از بهترین انسانهای روی کره زمین هستند و همیشه تحسینش کردم که در فضای شهر بزرگی همچون تهران اینجوری از آب دراومده!!)... هم به خودش و هم به والدینش تبریک میگم!

البته نباید از دکتر سعید که هم اکنون در یکی از شهرای استان لرستان داره طبابت میکنه هم غافل بشم... چقدر این بشر خدا آدم منطقی هست!!... به شهامت میگم منطقی ترین فردی بوده که تا به حال تو عمرم باهاش دوست بودم!... این روزها اونم سنگ تموم گذاشته!!


الان که این نوشته رو دارم می نویسم احساس این رو دارم که سنگینی تمام کوههای زمین روی دوشامه!!!!... به شدت خسته فکری هستم!!!... به شدت هر چه تمامتر!!!


پی نوشتی خارج از موضوع: 

نمیدونم رابطه دنیای متاهلی با وب چرا اینجوریه!!؟... وبلاگهایی بودن که به محض اینکه متاهل شدن دیگه رفتن خبری ازشون نشد!!... دانشجوی خانمی وبلاگی داشت که از مالزی محل تحصیلش مطلب می نوشت به محض ازدواج گفت که شوهرش اجازه نمیده و خداحافظ همه چی!!


دوست شمالی بود که تا قبل از ازدواجش هر آپش کمتر از 30 تا خواننده و نظردهنده نداشت باز به محض متاهلی الخداحافظ!!!

چندتا وبلاگ دیگه هم بود باز به همین ترتیب!!!... نمیدونم!!... یعنی ما هم یه روز اینجوری میشیم!!!؟

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>